رضا قليخان هدايت
1488
مجمع الفصحاء ( فارسي )
فراوان سپه ديدهام پيش ازين * نديدم كه لشكر بود بيش ازين بفرمود تا بركشيدند كوس * بجنگ اندرآمد سپهدار طوس از آن كوه سر سوى هامون كشيد * همى نيزه از كينه در خون كشيد همى نيمهء روز لشكر گذشت * كشيدند صف بر دو فرسنگ دشت ز گرد سپه روشنايى نماند * ز خورشيد شب را جدايى نماند ز جوش سواران و زخم تبر * دگر كوه خارا برآورد سر همه تيغ و ساعد ز خون گشته لعل * خروشان دل خاك در زير نعل دل مرد بددل گريزان ز تن * دليران ز خفتان بريده كفن نماند ايچ در روى خورشيد رنگ * به جوش آمده خاك هم كوه و سنگ بلشكر چنين گفت كاموس گرد * كه گر آسمان را ببايد سپرد همه گرز و تيغ و كمند آوريد * بدين رزم نام بلند آوريد جهانجوى را دل بجنگ اندر است * و گرنه سرش زير سنگ اندر است آمدن اشكبوس كشانى برزم و كشته شدن وى به تير رستم زال دليرى كه بدنام او اشكبوس * همىبرخروشيد برسان كوس بيامد كه جويد ز ايران نبرد * سر همنبرد اندر آرد بگرد درآويخت رهام با اشكبوس * برآمد ز هر دو سپه بوق و كوس بدان نامور تيرباران گرفت * كمانش كمين سواران گرفت جهانجوى در زير پولاد بود * بخفتانش بر تير چون باد بود نبد كارگر تير بر كبر اوى * از آن تيزتر شد سر جنگجوى بگرز گران دست برد اشكبوس * زمين آهنين شد سپهر آبنوس برآهيخت رهام گرز گران * غمين شد ز پيكار دست سران چو رهام شد از كشانى ستوه * بپيچيد ازو روى و شد سوى كوه ز قلب سپاه اندر آشفت طوس * بزد اسب كايد بر اشكبوس تهمتن برآشفت و با طوس گفت * كه رهام را جام باده است جفت